header_blog.png

ماندن در وضعیت وطن

زندگی… در وطن در وطن در وطن
در اَن

روز به شب… با خواب آلودگی ها
پوشیدگی ها، عقده ها، ترسها

لولیدن… بین ناکامها و ناکامیها

فراغت… کنار دریای سرخ و سیاه از جلبکهای سمی
آزمایشهای پنهان اتمی
زلزله های مشکوک، شاید انفجاری زیر دریا یا در کناری

پیاده روی… بر زمین لرزان چون ترسان
زمینی که کوههایش را شکافتند
سنگهایش را فرستادند آنور آبها، برای ساختن جزایر پالم* ها

شنا… در دریایی زباله دان؛
که ماهیهایش یا مردند یا مانند مردمش مهاجرت کردند به دوردستها

خوابیدن… زیر آسمانی که ستاره هایش مخفی؛ ماهش تار؛ خورشیدش هم زیر فشار

تنفس… در طبیعتی بی نظیر که قصه ماند لای کتابها، افسانه شد بین امیدوارها

در چهار فصلی گویا؛ غذای شکوفه های بهارش؛ اجساد روشنفکرها
آفتاب تابستانش؛ جذب پارچه های زخیم و سیاه حجاب، جای پوست بدنها
خزانش؛ بی برگ پاییزی، لخت است نیم تنه بریده شده کهن درختها
برف زمستانش اگر ببارد، می نشیند روی سقف ماشینها به جای دشتها

معاشرت… با مردمی مانده، رانده، خسته، پس رفته
مردمی دلمشغول تلویزیون، در انتظار سریال کوکب خاتون
پیرهایی در انتظار معجزه
جوانهایی بی ایمان، فقط به فکر لحظه
کودکانی کور، نشسته تمام روز، انگشت و چشمانشان فقط مشغول
آتاری… ببخشید
نخیر …play station
جنگ ویدیویی …Wi
تفنگ و ساطور، تکه تکه میکنند یکدیگر را با موس و کلیک از راه دور

ماندن… در سرزمین آرزوهای بزرگ، انتظارات کلان، همراه با ناامیدی های فراوان
حرکت های کوچک، ادعاهای سرکشیده به آسمان

حرک به جلو به کندی؛ بازگشت به عقب بی هیچ درنگی
همه درهای قدیمی دوست داریم، با کلون، بدون زنگی
همه درویشها را می پرستیم
پارچه های کتون، جلیقه های پوست شتری، به به چه رنگی
گردنبندهای اهورامزدا، تسبیح های چشم نخودی؛ چقدر زرنگی

هر چه ریشت بیش، حرفت پیشتر
هر چه حرفت کم، مرگت دیرتر
هر چه همتت بیش، حسودانت خیزتر
گر درخشیدی، تیرشان تیزتر

پا بر سر هم می نهیم و بالا میرویم
نردبان میکنیم دیگری را، خود را عیان میکنیم

آنقدر بهم فشار آوردیم و بالا نرفتیم، که عقده شد در گلویمان سنگین
به مانند وزنه ای وزنین، به زیر می کشدمان این چنین ننگین

غرق غرق غرق
قُل قُل قُل آب
تنها صدایی ست در اطراف
که میرقصاندمان تک به تک
تنها تنها تنها

موسیقی مرده
آخرین بار که دسته جمعی رقصیدیم، 30 سال پیش بود که ریدیم
نتیجه آن همه ایمان، کافی بود برای سالها کافر ماندن

حاصل آخرین همیاری، شد امروز که اگر بیداری
بالشتت را پف بده، پتو را پهن کن، به زیر لحاف برو، به خواب پناه ببر
رویا را دریاب، باقی را جمع کن

زندگی در وطن در وطن در


دی ۸۷ نیمه شب

پالم = palm *

Comments are closed.