header_blog.png

بازگشت از بهشت

TehranAvenue Online Magazine

از بهشت برگشته بودم به شهر خاکستری و به خانه میرفتم
ماشینها و ماشینه ها در حرکت، اطرافشان امواج
زود تند سریع
فکر کن بزن برو

انگشتانم از دیوارها دوری میکرد، چشمانم از زمین
پاهایم موانع، رد میکرد و دستانم از ابزار اجازه عبور میگرفت
زود تند سریع
فکر کن بزن برو

لب خندانم غریبه بود برای اخمهای جا افتاده
خیلی جدید بودم. بهشت بود یا سیتالوپرام، نمیدانم… مرا نو کرده بود

به همه لبخند میزدم، حتی به سوء استفاده چی ها

بفرمایید شما اول رد شوید
بفرمایید شما اول بنشینید
خسته نباشید چقدر بدم خدمتتان؟
قابل شما را ندارد، خیلی زحمت کشیدید
تا همین جا کافی است، باقی را پیاده میروم

تعارف نبودند، واقعی بودند. شاید چون هنوز غبار بهشت با هر تکان از کت و کفشانم به اطراف می پریدند

این غبار برای شما صندلی عزیز
این هم برای تو پله
این را به شما هدیه میدهم خانم بغل دستی
چند دانه هم برای مبل تاکسی

سی و سه رنگ از بهشت بر من نشسته بود

با اتوبوس به آنجا رفته بودم
مردم گرمشان بود، بعضی هم سرما خورده بودند
کسی با مبایلش هاییده گوش میداد و باقی خواب بودند
را دیدند و باقی خواب بودند psycho Hitchcock بعضی فیلم

خسته رسیدم. موهایم بوی دود اتوبوس میداد

به بهشت که رسیدم خالی بود از آدم و ماشینه، خالی بود از خانه، خالی از دود، جاهایی هم خالی از صدا
در بهشت بقالی نبود اما رقاصی بود… من، که دریای آبی پر از موجود را قلقلک میدادم
روی حیوان و ماهی، پوستها و استخوانهایشان تمام شب راه رفته بودم و خسته نبودم
صدای دریا و مرغان مرا شارژ میکرد، نور قرص کامل ماه چشمانم را باز نگه می داشت، تعداد بیشمار ستاره ها سرگرمم میکرد و صخره ها و سنگها چالشی بود که بیدار تر شوم

شش ساعت راه رفته بودم، هوا تازه داشت کمی خنک تر میشد ماه رفته بود و خورشید هم هنوز نیامده بود
بین آن دو با شاخه های خشک آتشی بر پا شد تا نبودشان را پر کند
خوابیدم روی خاکهای بنفش، در خواب قلت زدم روی خاکهای سبز، پا هایم در نارنجی فرو رفت و موهایم در قرمز
بعد از دو ساعت غفلت، از خواب بیدار شدم، صبح شده بود

…!رنگها را دیدم

شب گذشته زیبا بود اما نمیدانستم بر چه سنگهایی پا گذاشته بودم و چه رنگهایی را رد کرده بودم
زمین پر بود از سنگهای ریز ودرشت همه رنگ با نقشهای فسیل شده موجودات زمانی زنده
زمین بهشت، از اجساد همه ما ساخته شده بود. اجساد لاکپشتها و حلزونها، اجساد آهوها و جغدها
و همه مردگان دنیا زمین بهشت را نقاشی کرده بودند

بلند شدم، پا به آب زدم و دست و رویم را شستم. سرم را به سنگها چسباندم تا از نزدیکتر ببینمشان
بر سنگها سجده زده، مومن بودم، شکر میکردم

بر سجاده ساحل اشک می ریختم، شعر میخواندم، جیغ میکشیدم، بلند بلند میخندیدم، عریان شنا میکردم، لای دو سنگ رو به خورشید یوگا میکردم
به تک تک سلولهایم آفتاب تعارف میکردم و خاک را نوازش میکردم و به شاخه هایی که گوشه چادرم را میگرفتند تا جلوی رفتنم را بگیرند، بوسه میزدم
هیچ چیزم را از خاک بی نصیب نگذاشتم، در بهشت لولیده بودم
با معشوقه هایم آب، خاک، آتش، آفتاب، باد، گیاهها و آهو ها
خداحافظی کردم و با هواپیما برگشتم

به خانه رسیدم، در پنجره آسمان و زمین همرنگ اند، ساختمانها هم همان رنگ اند
تاکسی ها گویی کمی زرد ترند و درختها هنوز کمی سبزتر
کمی سبزتر از خاکستری

تمام دوده ها را از روی میز و ضبط و زمین و صندلی روبیدم
خاکهای بهشت را که جمع کرده بودم در کاسه ریختم و به صورتم مالیدم
گلوله گلوله شد و ریخت. رطوبت اینجا برایش کافی نیست

کوزه ها و گلدانها را پر آب کردم، زمین را آب و جارو
زمین اینجا از جسد خالی است

سنگها و صدفها را از کیسه درآوردم و اطراف چیدم
حیف که اینجا درختی نیست

سبدی را که از ده بغل بهشت خریده بودم پر میوه کردم
اینجا هنوز خاکستری است

چادر زردم را به دیوار آشپزخانه کوبیدم
اینجا حیوانی نیست

پنجره را باز کردم و مگسها را به خانه دعوت کردم
ماشینها بوق میزنند

صدای دریای بهشت را که ضبط کرده بودم پخش کردم
حمام را شستم و زیر صدای آب دوش گرفتم

سال ۸۶ به پایان میرسد و ۸۷ میآید
چقدر جدیدم. سیتالوپرام یا بهشت… نمیدانم
مرا نو کرده


اسفند ۸۶

Comments are closed.