header_blog.png

جُرمِ حضور

رفتم بیرون … به قدم … زیر بارون
که تنها فکر کنم … راه برم تو خیابون
دنبال یه روش برای آرامش
در کنار اینچنین قوانین ننگین

جلوم رو گرفتی که .. “وایسا ببینم…
چرا این موقع؟ .. چرا تنها؟ .. چرا این ریختی راه میری؟
کارت شناسایی … چرا تو خیابون با کلاه میری؟”

آخه ای خانوم – آقا! … من چی کار به کار شما داشتم؟
کاش مثل گربه ی توی جوب، لخت و عور یه جا داشتم
که آسمون بالا سرم باشه و آروم باشم
که شنا کنم تو دریا، بی اینکه محکوم باشم
باد بره لای موهام و رد شم از کنار تو
و به جُرمِ حضور، نرم پشت حصار تو
آخه ای خانوم و آقا! … من چی کار به کار شما دارم؟
من یه موجود طبیعی … نیاز به بقا دارم
نذاشتی بخونم با صدای خودم… که تبدیل شد به جیغ و فریادِ شدید
نذاشتی که عشق رَوون پیش بره… که تبدیل شد به اینکه فقط توش بره

آخه ای خانوم یا آقا! … من چی کار به کار شما دارم؟
من یه موجود طبیعی … نیاز به بقا دارم
که عشق کنم … بدون اینکه نابود بشم
و حرف بزنم … بی اینکه مفقود بشم


92 پنج آبان

Comments are closed.