header_blog.png

بادبزن

روابطِ سه …
آغاز می شود، خَش می اندازد
اَرّه می کند، زخم می شود
گر پیش برود، قطع می کند
تا سه تکه چوب …

زمستان است… سه نفر خواب در یک اجاق-اتاق
و امواجی بیهوده مواج، در جریان
که از یک سو به آن سو هنوز نرسیده، بین راه
دیگری از دگرسو می فرستد
و به جای هرگونه دریافت… در راه بهم کوفته و معوجتر پخش در فضا
!!!تواتُری راه گم کرده که … بله ؟ بله؟ مفهوم نیست
اَنبُر؟! … بادبزن؟! … منظورتان چیست؟

کم کم گُرشان گَر می شود، تَششان تَر
سوزشان وِلَرم، جامدشان نرم
خاکستر- محصول… غباری در هوا
دود می کنند کُنده های نیم گُریده تنها، در سه گوشه ی این اجاق-اتاق
و هیچ یک از دو و هیچ دو از سه، تکیه نمی زنند بر هیچ شانه
فقط از دور… نظاره، در فکر چاره که آهای اهل اجاق
حیف از ما کُنده های خشک-داغ که فقط دود کنیم با گذرِ زمان و پتانسیل آتش فراوان
این اتاق، اجاق و حتی طاق، کربُن شده، دودآلود… و هیچ نیست عیان-آرام-روان
گرما و نور، امیدی است سرفه کنان… اُهو اُهو … سنگین است این خفقان
در انتظارِ شعله، شکُفتنی به یکباره، بِدَم… بِدَم… بِدَم …فووووووو فوت کن
که ذغالهای گداخته سوسو میکنند و خواهش
که ای کاش بیلچه ای، داری، محرکی، دستاری نزدیکشان کند
بِدَم… بِدَم …فووووووو فوت کن… بادبزن


آذر 91 – شیراز – دروازه سعدی

Comments are closed.