header_radio.png

Mohsen Namjoo محسن نامجو

Mohsen Namjoo

رها: اول دسامبر مصادف با دهم آذر ماه سال 1384 به مناسبت روز جهاني ايدز روبروي تاتر شهر توي فضاي آزاد ديدم كه با سه تارت داري آهنگهايي رو به دليل نداشتن ميكروفن فرياد ميزني، برام خيلي جذاب بودكه توي چهار راه ولي عصر با صداي بوق ماشينها، رد شدن اتوبوسها و عابرهاي پياده، اين موسيقي در جريان بود

نامجو : البته اين تجربه براي من قبلا انجام شده بوديعني من قبلا كنار خيابان ساز زده بودم ولي اين دفعه من رو دعوت كرده بودند كه توي اين مراسم ساز بزنم، ميكروفن هم داشتيم ولی برق نداشتيم كه به اون وصل كنيم ولي دفعه قبل كه مربوط به چند سال پيش ميشه، تجربه اش را داشتم كه جلوي ساختمان اسكان نشستم و چند تا بعد ظهر اونجا ساز زدم علتش هم گفتن نداره يعني مشخصه چرا اين كارو كردم به خاطر اينكه سه روز بعد بايد اجاره خونه ميدادم. به اين تجربه تن در دادم و با همين سه تار كه ضعيف ترين صدارو بين تمام ساز هاي ايراني داره، ساز زدم و خوندم اوايلش تجربه بدي نبود مردم جمع مي شدند و پول ميريختند و بعضياشون هم مي ايستادن و حرف مي زدن
اما خبطي كه من كردم اين بود كه براي يكي از اون آدمها توضيح دادم كه من مدرك موسيقي دارم و دانشكده موسيقي درس خوندم كه اين باعث شد كه طرف موضع سانتي مانتاليسم گرفت و خيلي دل سوزي كردو گفت آي حيف شماست و فلان از اين حرفها كه من رو پشيمون كرد از اين كه من همچين حرفي زدم يعني گفتم اي كاش من رو به عنوان همون نوازنده دوره گرد مي شناختند.
خوشبختانه به هر حال در مسير كاری قرار گرفتيم كه آرزوش رو داشتم، كه با آهنگ سازي كنم امرار معاش كنم يعني يك موزيسين حرفه اي باشم از اين جهت كه حرفه ام موسيقي باشه ديگه تو اين مسير واقع شدم و الان راضي هستم

رها : پس تجربه روبرو قرار گرفتن با مخاطبي رو كه انتظار شنيدن موسيقي رو نداره يعني نيومده به كنسرتي رو قبلا داشتي اين تجربه روبرويي با همچنين مخاطبي چطور بود من خودم اون روز اونجا ديدم كه يه سري از بچه ها جمع شده بودند حتي بعضي ها اومده بودند بغل خودت نشسته بودند ونگاه مي كردند و بعضي ها با بعضي قسمتهاي موسيقي تو سرشون رو تكون ميدادند مي گفتند: واي آره داره درد دل ما رو ميگه

نامجو: من حقيقتش الان كه داريم با هم حرف مي زنيم با توجه به اين كه اين تجربه چند بار انجام شده ياد گرفتم كه مردم رو نبينم يعني دقيقا فرض كنم كه هيچكس نيست چون من توي خونه تنهايي زياد پيش مياد كه براي خودم ساز ميزنم ومي خونم همون حالت رو سعي ميكنم توي خيابون يا هر جاي ديگه اي البته ساز زدن توي خيابون غير از روز جهاني ايدز و اون دو سه تا تجربه ديگه اي كه توضيح دادم ديگه پيش نيامده مگر اجراي داخل سالن كه اون روي سن بود وخب اون شرايطش كاملا فرق مي كنه

رها: چند آهنگ زدي ميخوام ببينم دليل انتخاب اون چند آهنگت به مناسبت روز جهاني ايدز چي بود آيا اصلا اين موضوع رو در نظر گرفتي؟

نامجو: حقيقت موضوع اينه كه نه در نظر نگرفتم البته ايدز يكي از مشكلات جامعه ماست و مضامين چندتا از اون شعرهايي كه من خوندم به يك شكلي بازتاب معضلات جامعه ميتونست باشه كه البته اين به تفسير مخاطب بر مي گرده يعني من ترجيح ميدم در اين مورد اگرهم توضيحي در ذهنم هست ندم چونكه سخته آدم در مورد كار خودش بالاخص در مورد مضمونش توضيح بده، راجع به فرم بهتر ميشه حرف زد

رها: يكي از جملاتي كه خودت همين الان استفاده كردي اين بود كه سعي ميكنم مخاطب رو نبينم پس اين انرژي اي كه مخاطبي كه اونجا حضور داره به تو منتقل مي كنه تكليفش چي ميشه؟ يعني چه فرقي ميكنه جلوي مخاطب اجرا كردن يا در منزل در خلوت؟

نامجو: من اون انرژي رو به مخاطب ميدم. تو فيزيك داريم كه هر جسم گرما داري امواجی منتقل ميكنه و من بدنم سي ونه درجه حرارت داره و وقتي ساز ميزنم و آواز مي خونم اين درجه حرارت بالاتر ميره، اين حرارت باعث انتقال موج ميشه و خب خواه نا خواه مخاطبم بالاخص اگر موسيقي شناس باشه و اهل موسيقي باشه موج رو ميگيره ويك جور تبادل صورت ميگيره

رها: فقط از انتقال موج صحبت كردي، گرفتن موج چي؟ يعني اين ارتباطي كه بايد بين تو و مخاطب صورت بگيره مثلا هنر پيشه هايي كه روي صحنه تاترهستند اعتقاد دارن که صحنه يك جادويي داره به دليل اينكه كاملا اون انرژي چشمها و توجه مخاطب به طرف ما مياد و ما طور ديگري اجرا مي كنيم به خاطروجود اون مخاطب

نامجو: اين موضوع بين بازيگران تاتر و يك خواننده و نوازنده كه داره اجرا مشتركه. تبادل موج هست اما من خودم سعي ميكنم به اون توجه نكنم يعني صرفا به اين فكر كنم كه كارم رو به درستي انجام بدم

رها: من قبل از روز جهاني ايدز با كارهاي تو آشنا شده بودم اونم از طريق يكي از آهنگهاي تو بود به نام بگو بگو كه سال گذشته توي جشنواره موسيقي سايت تهران اونيو شركت داده بوديش و دوم شده بودي، خودت به من گفتي كه اون اولين تجربه ضبط حرفه ايت بود و اولين آهنگي بود كه باعث شد اطرافيان تو رو به عنوان يك آهنگساز بشناسند داستانش چيه؟

نامجو: سايت تهران اونيو چند تا از كارها رو که از لحاظ خودشون كيفيت موسيقاييش بهتر بود انتخاب كردند و امكانات در اختيارشون گذاشتند، استوديو كه موسيقي هاشون رو ضبط كنند اون ايام من تازه از سربازي فارغ شده بودم واومده بودم تهران براي ادامه زندگي. توي سربازي ما با دوستم عبدي بهروانفر گروهي تشكيل داده بوديم به اسم گروه ماد كه يكي دو تا كنسرت توي مشهد گذاشتيم كه اگر تعطيلش نمي كردند اين گروه مي تونست خيلي ادامه دار باشه و توي مشهد خيلي مخاطبش رو جذب كرده بود

رها: پس اصلیتتون به مشهد بر مي گرده؟

نامجو: من مشهد بزرگ شدم و از شش ماهگي مشهد بودم، منتها چون متولد تربت جام هستم ترجيح مي دم كه بگم تربت جامي ام، چونكه تربت جام يه هويت مستقل داره براي خودش منتها مشهد مثل تهران مثل اصفهان يك كلان شهره، يك هويت مستقل نداره
تربت جام يكي از مراكزموسيقي استان خراسانه. ما مقامهاي خراساني كه داريم مربوط به دو تا منطقه مهمه، يكي شمال خراسان كه قوچانه ويكي شرق خراسان تربت جامه. گر چه به تربت جام سه چهار بار توي كل زندگيم بيشتر نرفتم ولي به هر حال متولد اونجام
از مشهد بر گشتم براي اينكه زندگيم رو ادامه بدم تو تهران و كار موسيقي رو انجام بدم.اين جشنواره دوره دومش برگزار شد، با دوستان سايت تهران اونيو ارتباط داشتم، اونها استوديو در اختيار ما گذاشتند و ما همون بچه هاي مشهد رو -گروه ماد- جمع كرديم و اومديم تهران و توي استوديو موج نو يك قطعه اي رو به اسم واق واق سگ ضبط كرديم و روزي كه من مي رفتم سي دي واق واق سگ روتحويل بدم به سايت كه بذارند تو مسابقه، سي دي بگو بگو همون كاري كه شما اشاره كردين هم همراه من بود. اين بگو بگو سه سال قبل ضبط شده بود، تابستان 80، تو اوج سربازي من، دوره اي كه مرخصي به زور ميدادند براي اينكه آدم چهار پنج روز از پادگان بياد بيرون ، يعني من با يك سر كچل مسئول پاسداري توي برجك نگهباني، تفنگ ژ-3 به دوش ، نتهاي پارتيتور بگوبگو رو روي همون برجك نگهباني نوشتم در حالي كه باد مي اومد و برگها رو باد مي برد و برجكي كه شيشه نداشت و آتيش توش درست مي كرديم، اون بالا و وسط يه بيابون خيلي درندشت كه وسطش چهار تا هوا پيما اونجا بود، ما از اون هواپيما ها پاسداري مي كرديم. ساخت اين قطعه مربوط به سال 78 بود اونم تو شرايطي كه از لحاظ روحي رواني در مركز خلجانات قرار داشتم و يك سري جريانات عاطفي با يك شخص حقيقي ايجاد شده بود، كه شعر بگوبگو هم مال همون شخص بود وشبي بود كه من در حزيز اون مقوله قرار گرفتم يعني به اوج زاري و ذلت يك آدمي كه توي بحرانهاي عاطفي قرار مي گيره، قرار گرفتم و اساسا شب رو تصميم گرفتم هيچ جا نباشم وتوي خيابون بخوابم. رفتم پارك بهجت آباد سر حافظ، توي سرما ي آبان ماه 78 بود و من اون شب رو توي پارك خوابيدم. سرماي دم صبح سحر من رو از خواب بيدار كردو اين تم توي ذهن من ساخته شد. تمي كه روي فاصله سوم گام مينوره.
به هر حال شعر مال همون خانمي بود كه عرض كردم “بگو بگو كه چه كارت کنم، زگريه جويم ودل را كه شكارت كنم به غمزه گويم وگوي ” … اين مصرع از اون شعره ، كه يك مصرع طولانيه كه از حيث شعر كلاسيك كه بررسيش كنيم ، مي بينيم کاملا نا متعارفه. بعد مصرع دومش ميشه “ببين ببين که فغانت كنم زخنده چينم و لب را كه نشانت كنم زفتنه كينه و بين”… آخرش با بين تموم مي شه، بگو بگو آخرش با گوي تموم ميشه، بيا بيا آخرش با آي تموم ميشه. يعني اول فعل امر، آخرش مي شه بن امر……به هر حال از اين موضوعات شعريش كه بگذريم، سه تا غزل از حافظم كه بحر عروضيش نزديك بود به اين بگو بگو، هم زمان با اون توي ذهنم اومده بود كه “هماي سعادت به جام ما افتد، نماز شام غريبان چو گريه آغازم” “بيا بيا و كشتي ما در شط شراب انداز “، كه اين سوميش شاهكار شعر حافظه. واژه آرائي كه حافظ كرده توي اين بي نظيره يكي از واقعا بي نظيرهاست توي ادبيات كلاسيك كه با حرف شين اين بازي رو انجام داده ، كارهائي كه جووناي شاعر دهه 70 مدعيند كه مبدع اين جريانند در حالي كه 600 سال پيش حافظ اين كارو به اين زيبائي كرده
“بيا وكشتي ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شيخ وشاب انداز
اون سرما كه من رو بيدار كرد اين تم توي ذهن من اومد واومدم تهران، رفتيم استوديو وقطعه رو ضبط كرديم قطعه رو ضبط كرديم كه نه…. يعني قطعه رو ضبط كردم چون هيچ نوازنده اي در اختيار نداشتم خودم بودم وخودم. يك سينتي سايزر اونجا بود كه من حتي كار با دستگاهش رو بلد نبودم يعني مسئول استوديو رو من بهش مي گفتم كه من صداي پركاشن مي خوام، كليدش رو مي زد و براي من صداي پركاشن مي آورد، من پركاشنش رو مي زدم وبعد مي گفتم ويلن ميخوام وصداي ويلن مي آورد ومن ويلنش رو مي زدم. 14 لاين ضبط كرديم كه هر 14لاينش رو خودم زدم و يك شانسي كه به من رو كرد اين بود كه همون خانمي كه شاعر اون شعر بود، دوباره تونستم پيدا كنم وايشون اومد هم خوند به عنوان كر و هم به شعرش رو كامل كرد و به من داد و قطعه كامل شد. زماني كه من رفتم سي دي گروه ماد رو به سايت بدم، سي دي بگو بگو رو دادم به سايت كه خودم فكر نمي كردم اساسا هيچ شانسي داشته باشه كه از قضاي روزگار مردم كه شنيده بودند واق واق سگ نهم شد ولي بگوبگو دوم شد

رها : بعد از اون آهنگ بگو بگو من با يه سري مجموعه از آهنگهاي شما آشنا شدم كه حدودا يك دو هفته اي با هاشون روز وشب گذروندم. اولين چيزي كه متوجه شدم اين بود كه شما، هم با دستگاه هاي سنتي ايراني و موسيقي محلي ايراني آشنایید، هم موسيقي راك غربي و بلوز و جاز، همه رو حد اقل به خوبي شنيديد. اين بود كه كنجكاو شدم كلا از پيشينه موسيقي شما بدونم از كه آموختيد و از كجا آموختي؟

نامجو : من آموزش موسيقي رو از طريق موسيقي ايراني شروع كردم يعني اولين موسيقي هائي كه تو زندگيم شنيدم موسيقي ايراني بود تا قبل از ده دوازده سالگي كه من يه مخاطب عام موسيقي بودم و همه جور موسيقي گوش مي دادم، بيشترم موسيقي پاپ ايراني گوش مي كردم. شروع كار موسيقي با كلاس آواز شروع شد و كلاس نت خواني و سل فژ. نت خواني وسل فژ امكاناتي رو در اختيار من گذاشت كه بعدا آهنگسازي كنم و نت بنويسم. شنيدن موسيقي ايراني هم از طريق كلاس آواز ايراني بود كه طي اون دستگاه ها و رديف هاي موسيقي ايراني رو اونجا ياد گرفتم. يك استادي داشتيم به اسم آقاي شاكري كه خودش هم اهل خراسون بود،خواننده معروفي نبود منتها معلم خيلي خيلي خوبي بود كه من رديفهاي ايراني رو حدود يك سال، پيش ايشون كار كردم و بعد يك موهبت خيلي بزرگ نصيب من شد واين كه استاد اون آقاي شاكري يعني استاد استاد من خودش به مشهد اومد .استاد نصرا… خان ناصح پور كه يكي از معتبر ترين رديف دانان موسيقي ايراني هست در زمينه آوازي. مي تونم به جد بگم كه در كل عمري كه بر من گذشته طي اين 29 سال تنها دوراني كه تلمذ واقعي كردم اون 2 سال بود كه خدمت ايشون رسيدم ورديف هاي آوازي رو پيش ايشون كار كردم. البته كامل نه، ديگه اون كلاسها قطع شد وايشون به دلايلي ديگه نتونست بياد ومن ادامه كار رو از روي كاست هائي كه گير آوردم از اين طرف و اون طرف شنيدم وادامه دادم. رديف هاي ايراني رو قبل از اينكه ديپلم بگيرم تموم كردم. طبعا موسيقي ديگري چندان نمي شنيدم چونكه تربيت شده بوديم توي اون كلاس كه گوشمونو زياد آلوده نكنيم با انواع موسيقي. يعني به مقداري تا دوران نوجواني من متعصبانه با موسيقي برخورد مي كردم و صرفا موسيقي ايراني گوش مي دادم، غير از كار هاي منتشر شده اون سالهاي دهه 60 كه اكثرا موسيقي سنتي بود كارهاي استاد شجريان يا شهرام ناظري، كارهاي ديگه اي گوش نمي دادم. بعد از اون تصميم گرفتم بيام رشته موسيقي، سه تار رو شروع كردم كه پيش يك آقائي كه هنر جوي من بود در زمينه آواز يه جور تبادل ايجاد شد بينمون. يعني من به اون آواز درس مي دادم و اون به من سه تار. به مدت 7 ماه كه تا اندازه اي توي سه تار راه افتادم كه تونستم مصاحبه عملي دانشگاه رو بدمو همون مقدار سه تار زدن كفايت كرد كه من توي دانشگاه قبول شدم دانشكده هنر هاي زيبا در رشته موسيقي. بعد از اون دنياي ديگه اي جلوي من باز شد. وقتي من وارد هنر هاي زيبا شدم تازه فهميدم كه چه دنياي بزرگي در برابر ما قرار داره و چقدر يك محيط آكادميك به اسم هنرهاي زيبا با موسيقي دگم ومتحجرانه برخورد مي كنه. يعني اون تعصبي رو كه تا اون سن ازش طرفداري مي كردم، بعد از دوره دانشگاه يك دفعه کنار گذاشتم. انگار كه دوست داشتم زنجير ها رو پاره كنم و اصلا تحمل اون برخوردي رو كه اساتيد دانشكده مي كردند رو ديگه نداشتم. براي همين بود كه از محيط دانشكده هي كم كم از نظر ذهني و عملي اومدم بيرون و موسيقي هاي ديگر رو شنيدم. در واقع مي شه گفت بهترين استادان من توي زمينه موسيقي بعد از استاد ناصح پور، تمام كاستهائي بود كه شنيدم. طي اين سالها از بيشترين كساني كه آموختم، يكي حاج قربان سليماني بود درزمينه موسيقي محلي كه البته يك نماديه حاج قربان از كل موسيقي محليمون كه واقعا صفت دريا واسش كمه يعني خيلي خيلي عظيم تر از درياست، يك اقيانوسه از ملودي ها و موتيف ها ي مختلف و يكي ديگه هم استاد جيم موريسون خواننده گروه دورز. اين دو تا استاداي اصلي من بودند توي زمينه بالاخص آواز

رها: كاملا مشخصه كه يك استاد از شرق و يك استاد از غرب داشتيد. تو يكي از آهنگ هاتون به نام مرغ شيدا از ريتم يكي از آهنگهاي ديويد بوئي استفاده كرديد به نام “مردي كه دنيا رو فروخت ” و كاملا يك آهنگ جديد ازش ساختيد كه وسطش فضاش عوض ميشه و وارد فضاي ايراني مي شيم، ساز هائي كه انتخاب كردين كاملا شرقيه مثل تنبك وسه تار و دف… اما فرقي كه اين دو آهنگ با هم داشتند اين بود كه توي آهنگ ديويد بوئي كه بعد ها نيروانا هم اون رو اجرا كرد از مردي صحبت ميشه كه مي خواد دنيا رو بفروشه حتي يك جائي هم جمله اي داره كه ميگه من بايد خيلي وقت پيش مي مُردم و يك فضاي بسيار تاريكي داره ولي موسيقي شما دقيقا بر عكس اينها رو داره ميگه. تا اندازه اي از لحاظ محتوي در تضادند. محتوي آهنگ شما از آتش در دل افكندن… .به پا كردن صد شرر…. جاني ديوانه خواستن … صحبت مي كنه، وحتي يك جا مي گه… مي گريزم از رسوائي مي ستيزم با تنهائي…

نامجو: يك جور كولاژه كه بخش اولش مربوط به همون ترانه ديويد بوئيه و بخش دومش مربوط به ترانه داوود مقامي. اين بخش اميدوار كننده كه شما فرموديدشعرهاي داوود مقاميه كه يك ترانه قديميه
جالبه كه من اولين بار اين ترانه رو نمي دونستم مال ديويد بوئيه، اولين باري كه شنيدم از كرت كوبین شنيدم. كرت كوبین آدمي بود كه عملا دنيا رو فروخت يعني چند ساعت قبل ازاينكه يكي از كنسرتهاشو اجرا كنه، با تفنگ خودشو كشت. خودش نمود عملي كارهائي بود كه مي خوند
يك اجراي آن پلاگ داشت كه من اولين بار اين ترانه رو اونجا شنيدم وتحت تاثير ملوديش قرار گرفتم. اين كاملا روي فاصله پنجم گام مينوره. گام مينورم كه خب همون آواز اصفهان خودمونه. گوشه اي داريم به اسم عشاق توي آواز اصفهان كه دقيقا منطبق با همين فاصله ترانه ديويد بوئيه. بعدا كه من كار ديويد بوئي رو شنيدم، ديدم كه اون چيزي رو كه من مد نظرم بوداز اين ترانه ،اتفاقا ديويد بوئي لحنش خيلي قوي تر و دقيق تره چونكه به نظرم اجراي كرت كوبین خيلي غم آلود اومد در حالي كه اجراي ديويد بوئي خيلي خصمانه و خشن تره. حقيقت اينه كه من از تفسيري كه شما داريد ولطف داريد به من نبايد سوء استفاده كنم و خودم رو خود آگاه نشون بدم نسبت به اين موضوع. حقيقت اينه كه من چندان به محتوا فكر نكرده بودم اصلا زماني كه اين كار و ساختم صرفا به يك چيز فكر كردم اونم به تلفيق ترانه داوود مقامي كه اونم تو گام مينور نبود، من خودم آوردمش تو گام مينور. اين كار داوود مقامي تو شور عربه. سر يكي از پستهاي نگهباني يه ذهنم رسيد كه بيارمش توي گام مينور بعد ديدم كه اين ريتم كاملا منطبق با ترانه ديويد بوئيه. اين دو تار و كنار همديگه قرار دادم و شد يك ترانه واحد كه اسمش رو گذاشتيم مرغ شيدا، بر اساس يك تيكه از همون شعر داوود مقامي . اما شباهتهائي كه وجود داره اينه كه جفت اينها مربوط به دو تا خواننده اند كه باخواننده هاي معمولي فرق ميكنند، يعني دوتاخوا ننده اند كه زندگيشون و زيستنشون به هنرشون نزديك تره

رها : از تلفيق صحبت كرديد، تلفيقي كه توي اكثر جاهاي موسيقي تون هم پيدا ميشه، هم توي آهنگسازی مي بينيم هم توي كلام كه دو تا عبارت رو تلفيق ميكنيد، توي موسيقي و تو شعرا مثلا يك جمله ادبي حتي قديمه و يك جمله كاملا امروزي كنارش اومده. يكي از موسيقيهاتون كه اينو نشون ميده، جبر جغرافيا ست كه در كنار عبارتي مثل «عرش كبريائي» يك جمله اي مياد مثل “كي با ما راه ميائي جون مادرت ” يك همچين جمله امروزي رو با يك همچون جمله ديروزي، يعني تلفيق ديروز و امروز رو توي كاراي شما مي بينم

نامجو: تلفيق از نظر من اپیدمی زمانه است الان معادلش رو مي ذارن “آلتر ناتيو “. به طور كلي تلفيق ايده ايه كه الان به نظر خيلي ها رسيده و ازش استفاده مي كنند

رها : اين تلفيق يك عبارت كوچه خيابوني در كنار يك عبارتي كه شايد بيشتر تو كتاباي ادبيات باشه چطور به ذهنتون اومد… تلفیق کوچه و کتاب؟

نامجو: تلفيق توي بخش ادبيات قضيه ، يه جورايي اداي دين و يه جور همخواني كردن در برابر همون تلفيق موسيقياييه. تلفيق موسيقيايي دو شكله ، يا اينكه ابزار تلفيق ميشه يعني مثلا گيتار در برابر سه تار قرار مي گيره، مثل همين ترانه قبل كه مثال زديم كه سه تار و تمبك يا دف رو در كنار ساز هاي راك قرار داديم… خب اين تلفيق ابزار مي شه. تلفيق ابزار ايده ايه كه اصلا نميشه آدم ادعاي نو آورانه توش داشته باشه، خيلي تكرار شده قبلا. اما تلفيق گام، تلفيقيه كه تو همون ترانه قبلي باز انجام شد كه عرض كردم خدمتتون گام رو عوض كرديم. اومديم شور عرب رو تبديل به گام مينور كرديم. اين اتفاق تو ي جبر جغرافيايي هم افتاده ،ايده ريتميك يك موتيفيه كه باز از گروه نيروانا ست. اين توي فاصله نتي كه ما توي دستگاه ايراني بهش مي گيم شوشتري. شوشتري يك گوشه اي از دستگاه همايونه. وقتي كه گام تلفيق ميشه ، يعني اسكيل در برابر اسكيل قرار مي گيره، اين بخشيه كه ميشه ادعا كرد كمتر بهش پرداخته شده. حداقل توي موسيقي هايراني، موزيسين ها چندان بهش نپرداختند. اين كه وقتي كه يك گامي داري به اسم شور ، فقط كافيه كه دو تا نت رو از وسط اين حذف بكني تا بشه گام بلوز يعني اصلا چيز عجيب غريبي نيست. ببينيد وقتي ما مي گيم شجريان و كريستي برگ ممكنه به نظرمون فاصله خيلي طولاني به نظر بياد يعني يك فاصله از تهران تا لندن. اما وقتي بگيم حاج قربان سليماني و جانلي هوكر، به نظر من اين فاصله خيلي كمتره. چون اون روستايي ما است و اون روستايي اوناست. اين طبقه پايين ما است، اون طبقه پايين اوناست. سياه پوستي كه عمرش رو كارتن خوابي كرده، اينم كه يك كشاورزيه كه عمرش رو انگور كاشته و زندگي كرده و ميبينيم كه از لحاظ موسيقي هم اين دو تا خيلي به هم نزديك ترند تا شجريان وكريستي برگ. چرا؟ چون اون موسيقيه شهريه اوناست و شجريان موسيقيه شهريه ما. شهرهامون از هم دورند از لحاظ موسيقيايي ولي روستاهامون به هم نزديكند. موسيقيه محلي ما با با موسيقيه اصيل و ريشه دار اونها مثل جاز وبلوز خيلي به هم نزديكند. در رابطه با جبر جغرافيايي اين اتفاق افتاده، يعني گامي كه اسمش شوشتريه كه اونها بهش ميگن مينور، در برابر يك بخشي از موسيقي اصيل ما قرار گرفته

رها: از جغرافيا حرف زديم و دوست دارم برگرديم به همين آهنگ جبر جغرافيا كه يك خورده راجع به متنش صحبت کنید، چون يك نوشته شخصيه ولي همه آدمها يك روزايي با اون سرو كار دارند ، يه روزایي با اون احساسي كه تو راجع بهش صحبت كردي از خواب پا ميشن

نامجو: آره در حقيقت اين اصطلاح واز يك نفر جعل كردم. شوهر خواهرم طي يك بحثي كه با هم داشتيم، يك بار گفت كه من فكر مي كنم كه مشكل ما جبر تاريخي نيست اينكه مثلا توي اين زمان به دنيا اومديم، مشكل مردم ايران جبر جغرافياييه. يعني اينكه اين جغرافيا ، اين قسمت از كره زمين كه بهش مي گيم فلات ايران مشكل ما است. يعني اگه مردم سوئد، بلغارستان، آمريكا يا هر جاي ديگه بيان تو اين محيط زندگي كنند، ميشن همين ايراني هايي كه ما هستيم، با خصوصيات، با همين اخلاقيات. نفت هم كه زير پامونه، تنبلي هم كه تو خونمونه …. بهش مي گن جبر جغرافيايي. اين اصطلاح توي ذهن من حك شد تا زماني كه اين شعر به نظرم رسيد كه زاده آسيايي … که از آسيايي بيشتر منظور من همين خاور ميانه است
اينكه زاده آسيايي رو ميگن جبر جغرافيايي …اينكه لنگ در در هوايي صبحونت شده سيگار وچايي…. كه وضعيت كلي كه حداقل من و آدمهايي كه دورو برم طي اين سالها دركش كرديم

Comments are closed.